سه‌شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۷
خاطرات علما | روحانی شهیدی که زیر ضربات باتوم رژیم پهلوی به شهادت رسید

حوزه/ آیت الله شهید حسین غفاری روحانی در آخرین ملاقات به فرزندش هادی گفت: پسرم روحانیت را ول نکنی، من راضی نخواهم بود؛ اگر شغل دیگری را انتخاب کنی، همین درس را که شروع کردی و به اینجا رساندی، همین را ادامه می‌دهی و مبادا از این راه برگردی. خیر دنیا و آخرت تو در آمدن به کسوت روحانیت است. بیا به‌عنوان حامی دین و دفاع از امام صادق (ع) این راه را انتخاب کن.

به گزارش خبرگزاری حوزه، گزیده‌ای از خاطرات آیت الله شهید حسین غفاری روحانی فعال و مبارز علیه حکومت پهلوی (۱۳۹۴ق) تقدیم شما فرهیختگان می‌گردد.

آیت الله شهید حسین غفاری (۱۲۹۵-۱۳۵۳ش) روحانی شیعی و از مبارزان علیه حکومت پهلوی و از طرفداران امام خمینی (ره) بود و با تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و انقلاب سفید مخالفت کرد.

* وصیت به لباس روحانیت

آیت الله شهید حسین غفاری روحانی در آخرین ملاقات به فرزندش هادی گفت: «پسرم روحانیت را ول نکنی، من راضی نخواهم بود؛ اگر شغل دیگری را انتخاب کنی، همین درس را که شروع کردی و به اینجا رساندی، همین را ادامه می‌دهی و مبادا از این راه برگردی و مواظب مادر باش».

«خیر دنیا و آخرت تو در آمدن به کسوت روحانیت است. بیا به‌عنوان حامی دین و دفاع از امام صادق (ع) این راه را انتخاب کن».

«برو خدا را شکر کن که مردم وقتی ما را می‌بینند یاد «اللهم صل علی‌محمد و آل‌محمد» می‌افتند و این کلمات را می‌گویند و یاد فساد و فحشا و دزدی نمی‌افتند. درست است که به مسخره می‌گویند؛ اما وقتی چهره ما را می‌بینند صلوات برای آنها تداعی می‌شود و این خودش خیلی مهم است».

«به‌جای تعقیبات نماز اگر بنشینی و کتاب جبر و مثلثات را باز کنی و بخوانی، من به تو قول می‌دهم که خداوند به‌عنوان تعقیب نماز صبح از تو قبول خواهد کرد».(+ (https://psri.ir/print.php?id=k15xd63z))

* شکنجه‌های وحشیانه!

بتول غفاری، فرزند شهید:

بار سوم که پدرم به زندان افتادند، در زندان شهربانی بودند و ما وقتی به ملاقات ایشان رفتیم، دیدم کف اتاقی که در آن زندانی بودند، پرازآب بود! به همین خاطر موقعی که آزاد شدند، بدنشان بادکرده بود!

پدر در اثر ضربات باطوم برقی و زیر شکنجه شهید شدند. من خودم دیدم پشت سر پدر فرورفته بود! موقع تحویل جنازه گفتند: «باید امضا بدهید که پدرتان خودش مرده است تا جنازه را تحویل بدهیم». من گفتم: «امضا نمی‌دهم» و ندادم!

پاهایشان را سوزانده بودند، طوری که گوشت پاها از بین رفته بود و آرنج ایشان را هم شکسته بودند و کاملاً آویزان بود! در اثر شکنجه و ضربات باطوم، سر پدرم طوری شده بود که مشتم در آن جا می‌شد!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha